تبليغاتX
عاشقانه



هوالرحيم

*دوستان عزیز این داستن واقعی نیست و فقط ساخته ی ذهن من هست.شاید به خاطر قلمم واقعی جلوه می کنه.من پدرم خدا رو شکردر قید حیات هستند و با هم زندگی خوبی داریم و در ضمن شخصیت این داستان هم تخیلی چون من پسرم واصلا دوست ندارم که دختر باشم

از دوستان عزیز خواهش می کنم در صورت استفاده از مطالب وب نام نویسنده رو قید بفرمایید.

 

شايد دروغ نباشه اگه بگم كه اكثر مطالب اين وب قلم خودم نيست وخودم براي اونها زحمتي نكشيدم اما ورود اين دوست خوبم كه من به فال نيك مي گيرمش باعث شد تا خودم قلم رو دست بگيرم وبنويسم،بنويسم از غم ودردهايي كه يه عمره با خنده وگريه بشر سعي كرده پنهونش كنه،بنويسم از عوض شدن مردمي كه زماني عاشق هم ديگه بودن اما حالا...

بنويسم از بي وفايي مجنون به ليلي،بنويسم از انتظار بيستون براي اومدن فرهاد،بنويسم از عشق دروغ شيرين به فرهاد،بنويسم..........

بچّه كه بودم مي گفتن مهمون حبيب خداس،اما حالا مهمون آزار دهنده ي باباس،وقتي مهمون مي اد ديگه كسي خوشحال نيست چون بابا پول نداره ازمهمونش پذيرايي كنه،اون موقع بابا،بابا خجالت مي كشه،اون موقع است كه بغز راه گلو رو مي بنده،خدايا چرا وقتي بابايي مي اد خونه ميوه هايي كه خريده پشت روزنامه قايم مي كنه ،شايد روش نمي شه مردم دست بابا ميوه هاي خراب شده وگنديده روببينه،خدايا چرا باباي خوبم،باباي مهربونم،با اون دستاي زحمتكشش خيابون هاي اين شهر و تميز مي كنه واخر ماه با هزار تا تو سري تحقير چندرقاز بهش ميدن ،خدايا چرا رئيس بابام پشت ميز مي شينه وبا دو تا امضاء چقدر پول جابه جا مي كنه،ولي باباي من صبح تا شب زحمت مي كشه و.......

خدايا من از بابام ميوه نمي خوام،خدايا من از بابام گوشت نم خوام،خدايا من از بابام پول نمي خوام،من فقط از بابام شادي كه چند ساله فراموش كرده رو مي خوام

ديشب كه اومده بود خونه همه ي دستاش زخم بود ،رفتم دستاش رو بوسيدم ،گفتم:بابا جون چرا دستاي قشنگت زخم شدن،هان؟گفت :بابايي اين جارو دستش خرابه و دستكشم روپاره كرده والانم كه دستكشام پاره شدن دستم رو زخم كردن،چند بار به كارفرمام گفتم عوضش كنه اما فعلا عوضش نكردن،گفتم:بابايي چرا اين قدر كار ميكني و خودت و اذيّت مي كني،من كه ازت چيزي نمي خوام ،گفت:بابايي من كار ميكنم تا تو راحت زندگي كني و كمبودي احساس نكني،گفتم:بابا من اينا رو نمي خوام ،من باباي مهربون خودم رو مي خوام(وقتي اين رو گفتم بغزم تركيد)من همون بابايي رو ميخوام كه وقتي مي خواستم شبا بخوابم پيشم بود و واسم لالايي مي خوند،همون بابايي كه وقتي خسته مي شدم با من مي يومد بيرون و دلداريم مي داد،من باباي خودم رو مي خوام

بابا دستاش رو كه رو كه ديگه چروك شده بود و پوست زبري پيدا كرده بود رو روي سرم كشيد و با صدايي خيلي مي لرزيد و حكايت از بغض داشت،گفت:بابا به خدا منم دوست دارم دارم پيش خانوادم باشم يعني كي دوس نداره بابا به خدا منم دوست دارم مث قديما ببرمت بيرون ولي بابا باور كن من گرفتار و اسير شدم من محكوم به اين زندگيم

دلم براي بابا سوخت هم خودش شده مظهر غم وغصه و حرف هاي نگفته و در عين حال داشت منم دلداري مي داد و كسي نبود كه حرف هاي اونو بشنوه و اين بابا رو آزار مي داد

گذشت...............

گذشت..............

اواسط پاييز باباي با پاتوي شهرداري صبح نشده اومد از سر كار خونه منم طبق معمول جاشو توي اتاق انداخته بودم اومد نشست توي حال روي ملحفه كنار پشتي با صدايي صدا زد بابا يه ليوان اب واسم بيار من قرصام و بخورم ،منم بلافاصله رفتم توي اشپزخونه و واسش اب اوردم،همينطور كه داشت اب رو مي خورد داشتم به صورتش نگاه مي كردم خيلي شكسته و رنجور شده بود حتي بينايش هم به شدت كم شده بود ،بلند شدم تا برم آشپزخونه وضو بگيرم ،نمازم رو تو اتاق پشت آشپزخونه خوندم،وقتي اومدم ديدم بابا روي همون ملحفه خوابيده دلم نيومد صداش كنم بگم بره روي تشك بخوابه،رفتم نشستم بالاي سرش و پوست صورتش كه حالا چروكيده شده بود و به موهاي نرم و زيباش كه الان همش سفيد شده بود نگاه ميكردم و نوازششون كردم وقتي به دستاش نگاه كردم دلم آتيش گرفت ،همه ي دستاش زخم و چروكيده شده بود انگار دست يه آدم هفتاد سالس در صورتي بابايي من همش چهل سالش بود،دلم واسه مظلوميتش سوخت ياد اون روزي افتادم كه حقوقش رو گرفته بود و همه ي ما رو پارك برده بود توي راه برگشتن از جلوي مغازه ي عروسك فروشي رد شديم وقتي چشمم به عروسكي كه دوسش دارم افتاد ناخودآگاه چند ثانيه مكث كردم ،همين طور كه به عروسك زل زده بودم مي دونستم كه پولش تقريباً بيش تر از نصف حقوق باباس،واگه بهش بگم نمي تونه بخره و خجالت مي كشه،با اشاره ي بابام كه گفت كجايي دختر اتوبوس رفت را افتادم،فرداشب اون روز من داشتمحياط رو با اب جارو مي كردم كه ديدم بابا با يه پلاستيك بزرگ اومد ،دويدم سمتش كه دستاش رو ببوسم_آخه هر موقع بابا از سر كار مي يومد من مي دويدم بغلش و صورت و دستش رو مبوسيدم_گفت چشات رو ببند ،منم چشام رو بستم ،وقتي بعد از چند ثانيه بابا گفت حالا چشات رو باز كن ! و من عروسك مورد علاقم رو توي دست بابايي ديدم اينقدر خوشحال شدم كه پريدم توي بغلش و صورتش رو بوس كردم اون شب اين قدر خوشحال بودم كه هي شيطنت مي كردم بالا پايين مي پريدم  وهي قربون صدقه ي بابا مي رفتم،اما حالا ديگه از اون شور و شعف خبري نبود ،توي همين فكرها بودم كه ديدم وقتش شده بابا بره سر كار ،سريع رفتم توي اشپزخونه و شروع كردم وسايل صبحونه رو اماده كردن_اخه مامان صبح زود مي رفتسر كار و دير بر ميگشت براي همين مسئوليت خونه با من بود_ بعد از چند دقيقه كه سفره رو توي اتاق پهن و اماده كردم ،رفتم بابا رو از خواب صدا كنم ،گفتم:بابا بابا مهربونم،تنبل خان پشو ديرت مي شه ها اگه اين دفعه هم دير كني از كاز بي كار مي شي ها!پشو،هر چي صدا كردم بلند نشد ،رفتم بالاي سرش دستم گذاشتم روي دستش تا با تكون بيدارش كنم اما ديدم دستش سرده!مظطربشروع كردم به تكون دادنش و جيغ مي زدم بابا،بابا_حتي اب ريختم روي صورتش اما باباي من ديگه چشاش رو باز نمي كرد درست مثل يه كابوس وحشتناك ،نموتنستم باور كنم باباي مهربونم كه تا ديروز داشت با من حرف مي زد و منو دلداري مي داد الان ديگه..........................

فقط مي خواستم يكدفعه چشاش رو باز كنه تا بهش بگم چقدر دوسش دارم،چقدر عاشقشم

.............................................................................................................................................................................................................................و حالا

من موندم و يه اتاق خالي

و حالا من موندم برگ هاي خزون

و حالا من موندم و تنهايي....................................................................................

امیرشفیعی(عاشقانه)

+ نوشته شده در  8 Jul 2009ساعت 3:49 PM  توسط عاشقانه  |